کلبه ی دل من

زندگی بافتن یک قالیست .

نه به هر نقش و نگاری که دلت میخواهد .

نقشه در دست خداست

تو در این بین فقط میبافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط یه دخمل خوگشل نظرات () |

تو به من خندیدی ونمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

وتورفتی و هنوز

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

 

ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!

 

حمید مصدق

من به تو خندیدم

 

چون که میدانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 

و نمیدانستی

 

باغبان باغچه ی همسایه

 

پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

 

تا که با خنده خود

 

پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیک 

 

لرزه انداخت به دستان من و

 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 

دل من گفت: برو

 

چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تورا

 

ومن رفتم و هنوز

 

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

 

حیرت و بغض تو تکرارکنان میدهد آزارم

 

ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چه میشداگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟!

فروق فرخ زاد

وچه بی پروا بردی دخترم را به دیاری دیگر

 

سیب را دزدیدی

 

نور چشمان فروغش بردی

 

ومرا آزردی

 

دخترم آه کشید

 

پر پروانه ز پرواز تکید

 

سیب بر خاک افتاد،اعتبارم افتاد

 

پاره ی جان مرا دزدیدی

 

تو مرا هم دیدی؟

 

سیب آگاه نبود،من دیدم

 

دل ز آن جسم ضعیفش چیدی

 

دخترم بغضی کرد،صورت خاکی تو اخمی کرد

 

برگها خش خش کرد ،ومرا ساکت کرد

 

ریخت از چشم تو اشک،دخترم ساکت و آرام که رفت

 

باد از بین درختان تنومند وزید،دل من هم لرزید

 

کاش سیب میدزدیدی ،میوه ی عمر مرا دزدیدی

 

باد همه ی سیب ها را چید،همه باغچه پر گشت ز سیب

 

و تنم میلرزید  . . . نفسم کم میکرد . . . سیب دندان زده چشمک میزد

 

و دلم لک میزد . . .  کاش هرگزسیب ها قرمز نبود

 

یا که در خانه  ما باغ نبود!

 

فرزانه

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط یه دخمل خوگشل نظرات () |

سفره ی دل من

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط یه دخمل خوگشل نظرات () |

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی میخرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت : آقا سفره خالی میخرید ؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط یه دخمل خوگشل نظرات () |

سلام به شما بی معرفتا . چرا نظر نمیدین ؟

نمیگین من منتظرم ؟

دلمو میسوزونینا

از ما گفتن بود . بچه ها اگه مطلب خوگشل دارین لفطا برام بفرستین

باشه ؟

نظر فراموش نشه قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط یه دخمل خوگشل نظرات () |

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

 

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانیست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید ، هرچه در هر جا خواهد یا نمیخواهد

باغبان و راه گذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

 

گر ز چشمش پرتوی گرمی نمیتابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت سرد خاک می گوید

 

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز

مهدی اخوان ثالث

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط یه دخمل خوگشل نظرات () |

نگاه کن

که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب میشود


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط یه دخمل خوگشل نظرات () |

سلام به همه اوناییکه این وبو میخونن

امیدوارم خوشتون بیاد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط یه دخمل خوگشل نظرات () |

Design By : Night Melody